در جواب سوال مامان که پرسید چرا صورتت اینجوریه عزیزم؟ گفتم خیلی خسته ام و خودمو کنترل کردم تا تماس مون تموم بشه. به محض اینکه گوشی رو گذاشتم کنار دلتنگی که تا گلوم اومده بود بالا ، خفه ام کرد و هق هق گریه هام شروع شد.
یکم که گذشت و آروم تر شدم، دوش آبگرم گرفتم و لباس خواب ستین محبوبم رو پوشیدم و ویسکی بدست، بخودم گفتم:
سلامتی ات که بعد این همه بالا و پایین شدن ، هنوز هم «برای بار اول» توی زندگیت خلق میکنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 14:43 توسط Laetaprinco
|