خیلی وقته دلم میخواد بنویسم. اما هی اینجا رو ایگنور میکنم. میدونم خیلی مسخره است که آدم وسط حرف زدن به زبان مادری اش هی لغت از زبان های دیگه بلغور کنه ولی دست خودم نیست. یعنی هستا... اما ذهنمو درگیرش نمیکنم. هرچی پیش میاد رو میریزم بیرون.
این روزا دارم به سه تا زبون همزمان حرف میزنم و این نه تنها مایه افتخار و هیجانم نیست، مایه استیصالم شده و البته که مایه دلتنگی بیشتر. زبون چهارم که ته مونده کمی تو ذهنم داره هم گاهی خودنمایی میکنه و یک چیزهایی رو تو مغزم بالا پایین میکنه. وقت هایی که استرسم زیاد میشه وسط اون همه زور زدن برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله با گرامر درست، یکهو همه چیو فارسی میگم و بعدش همه چی عوض میشه. آدمها قشنگ نگاهم میکنن و لبخند میزنن. انگار دنیا روشن میشه. بعد مکث میکنم و جمله مو اصلاح میکنم.
بهرحال امروز بلاخره تسلیم شدم و شروع کرم به نوشتن. کم کم مینویسم از دوسالی که گذشت و البته روزهای حال و روزهای پیش رو... از طوفانی که یک شبه زندگیمو بالا پایین کرد و من با همه سختی ها و بالا پایین شدن ها باز زنده موندم. باز تلاش کردم. باز خندیدم و گریه کردم و زندگی کردم.
تهش چی؟ دوست دارم این زندگی لعنتی رو.