خیلی وقته دلم میخواد بنویسم. اما هی اینجا رو ایگنور میکنم. میدونم خیلی مسخره است که آدم وسط حرف زدن به زبان مادری اش هی لغت از زبان های دیگه بلغور کنه ولی دست خودم نیست. یعنی هستا... اما ذهنمو درگیرش نمیکنم. هرچی پیش میاد رو میریزم بیرون.                         
 

این روزا دارم به سه تا زبون همزمان حرف میزنم و این نه تنها مایه افتخار و هیجانم نیست، مایه  استیصالم شده و البته که مایه دلتنگی بیشتر. زبون چهارم که ته مونده کمی تو ذهنم داره هم گاهی خودنمایی میکنه و یک چیزهایی رو تو مغزم بالا پایین میکنه.  وقت هایی که استرسم زیاد میشه وسط اون همه زور زدن برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله با گرامر درست، یکهو همه چیو فارسی میگم و بعدش همه چی عوض میشه. آدمها قشنگ نگاهم میکنن و لبخند میزنن. انگار دنیا روشن میشه.  بعد مکث میکنم و جمله مو اصلاح میکنم.

بهرحال امروز بلاخره تسلیم شدم و شروع کرم به نوشتن. کم کم مینویسم از دوسالی که گذشت و البته روزهای حال و روزهای پیش رو... از طوفانی که یک شبه زندگیمو بالا پایین کرد و من با همه سختی ها و بالا پایین شدن ها باز زنده موندم. باز تلاش کردم. باز خندیدم و گریه کردم و زندگی کردم.

تهش چی؟ دوست دارم این زندگی لعنتی رو.

 

در جواب سوال مامان که پرسید چرا صورتت اینجوریه عزیزم؟ گفتم خیلی خسته ام و خودمو کنترل کردم تا تماس مون تموم بشه. به محض اینکه گوشی رو گذاشتم کنار دلتنگی که تا گلوم اومده بود بالا ، خفه ام کرد و هق هق گریه هام شروع شد.

یکم که گذشت و آروم تر شدم، دوش آبگرم گرفتم و لباس خواب ستین محبوبم رو پوشیدم و ویسکی بدست، بخودم گفتم: 

سلامتی ات که بعد این همه بالا و پایین شدن ، هنوز هم «برای بار اول» توی زندگیت خلق میکنی.

 

زندگیم داره قشنگ میگذره. هوا خیلی تمیز و قشنگه. کارم خوبه و من خوشحالم. بدنم هم خوشحاله چون با این همه استرس و دوندگی دو ماه اخیر، بدون هیچ وقفه ای پریودمو داشتم و همه چیز نرماله.

دوست قدیمی ام رو دیدم و کلی حرف زدیم و آهنگهای نوستالژی گوش دادیم شب تو بغل هم خوابیدیم. و من همش باین فکر میکردم آدمیزاد به چی زنده است بجز معاشرت؟

کاش بتونم زودتر دوستهای بیشتری پیدا کنم. و خب... برام قشنگه که دارم همه کارامو خودم میکنم. آهسته شاید، اما پیوسته و با دلگرمی.

 

میدونم باید بنویسم. زیاد هم. ولی قلمم خشکه و بجاش ذهنم... فوران میکنه از کلمه.

 


اینکه آدم راه زندگیشو خودش انتخاب کنه خیلی خوبه. اینکه نیفتی تو مسیر روزمرگی هم خیلی خوبه. کلا خیلی چیزها هست که خوبه. از همه بهتر هم اینه که مسیر و زندگیت و خودت رو اونقدر دوست داشته باشی که هیچی برات اونقدر مهم نباشه که باعث رنج کشیدنت بشه! 

خب من هیچوقت خودمو اینقدر دوست نداشتم، و طبعا بخاطر همین خیلی خودم رو اذیت کردم. بماند که خیلی هم نتونستم مسیر دلخواه خودمو انتخاب کنم و ادامه بدم. همیشه موانع و ترس هایی داشتم. مالی و احساسی و ذهنی. خب... حالا که چی؟ حالا که بخش عمده و مفید و بسیار دوست داشتنی زندگیم که باید پر از دستاورد باشه برام داره کم کم تموم میشه، درسته که من هنوز بنشینم و حسرت بخورم و رنج بکشم؟ مسلما درست نیست. 

از همه بدتر میدونی چیه؟ که همه اینها رو بدونی و باز هم فقط بنشینی و صحنه رو نکاه کنی و... رنج!

 

 چند ماهی هست که این فکر مدام میاد توی سرم و میره. اما بهش پرو بال نمیدم و نمیگذارم ادامه پیدا کنه. فکرم  اینه که مامانم همسن الان من که بوده، چهار تا بچه داشته، بزرگترین شون نوزده سالشه و دانشگاه رشته داروسازی قبول شده و کوچکترین شون که من باشم ده سالشه!! خیلی برام عجیبه و غیر قابل لمس. اما چند روز پیش تصمیم گرفتم جلوی افکارم رو نگیرم. به سرعت بسط پیدا کردن طبعا.

 این دست افکار همیشه برام آزار دهنده است. علتش هم نوع رابطه ایه که با مامانم دارم. اینکه همیشه یکجور سردی زیادی تو روابط مون حاکم بوده. هیچوقت دوست نبودیم باهم؟ نمیدونم شاید این خیلی عجیب نباشه. خیلی ها هستن که رابطه شون با مادرشون همینطوریه.  ولی من، نمیدونم یکجوری گیج و گنگه این موضوع برام. همین الان وقتی یاد صورت مامانم میفتم که سرشو انداخته پایین و یواشکی داره ریز ریز میخنده، دلم میلرزه. مامانم خیلی معصوم و خیلی مظلومه. همیشه همینجوری بوده. از وقتی یادم میاد صبورانه مشغول مادری بوده. پیشتر ها گاهی از آرزوهاش میگفت که مثلا من همیشه خیلی دوست داشتم رانندگی یاد بگیرم ولی اینطور شد و ... نشد. یا اینکه همیشه دوست داشتم دخترم متخصص زنان و زایمان بشه، ولی خب نشد. اما حالا؟؟ قلبم فشرده میشه! هیچی نمیگه. فقط یکجوری لبخند میزنه، یکجوری میگه هی! یا میگه حالا!! که دلم میخواد بمیرم.

شیوه تحمل کردن و زندگی کردن های قدیمی برای ما غریبه نیست اما من هرگز از مامانم نشنیدم گله و شکایتی به بابام بکنه. با اینکه اگه منصف باشم میدونم که کم و کاستی خیلی هم زیاد بوده براش اما هرگز حرفی مبنی بر گله یا حتی متلک نزده. هیچوقت به کسی بی احترامی نکرده. حتی درجواب اونهایی که جلوی چشمش بهش بی حرمتی کردن هم فقط سری تکون داده و چشم هاش رو انداخته زیر.

 

نمیدونم، الان دارم زار زار اشک میریزم و اینها رو مینویسم. یک چیزی توی گلومه که داره خفه ام میکنه. مامانم با دستهای سفید و نرم و مهربونش که حالا پر از چروک و رگ های آبی شده کجاست که منو ببینه اینجوری دارم بال بال میزنم؟ خیلی حرف تو سرم میاد و میره. خیلی خاطره. نمیدونم چیکار کنم. شاید بعدا باز هم نوشتم ازش ولی خیلی دردناکه برام. خیلی.

روزهایی که در افیس ام رو توی محل کار باز میگذارم، یعنی زره نپوشیدم. یعنی آرومم و صداها و جزئیات عصبی ام نمیکنه. که البته معمولا ماهی یکبار بیشتر اتفاق نمی افته  که قطعا به میانه های روز نرسیده، در بسته میشه. گاهی رو خودم کار میکنم و تلاشم اینه که زمان این موضوع رو طولانی تر کنم. همه اش به خودم میگم با آدمها در صلح باش دختر. بگذار جریان زندگی از سمت شون بیاد به سمت تو.

بعد میبینم که باهاشون خوبم. باهاشون آرومم. فقط نمیخوام بهم نزدیک بشن. همین.

سلام